تمام مدت بی اعتنا به صندلی های خالی ایستادن و چسباندن سرت به شیشه. بی دغدغه تسبیح گرداندن و زل زدن به مفاتیح کوچکت. یا هق هق کنان در جواب نگرانی مدام مهربان آن طرف خط گفتن "خوبم خوبم باور کن"، مطمئن از نبودن هیچ نگاه تلخ پرسش گر و آزار دهنده ای، بی هیچ تلاشی برای پنهان کردن غم راه گرفته از قلب به چشمان ات، بیوقفه اشک ریختن در تمام مسیر، فقط توی اتوبوسی میسر است که همه می دانند مقصد مسافران اندوهگین اش جز، ایستگاه آخر و آغوش امن امام رئوف جای دیگری نیست.
فروردین یکی از سالهای بودنت، دشت سبز بی انتها با درختهای به شکوفه نشسته ی صورتی و سفید پشت سرمان. تو با پیراهن آبی و کلاه حصیری که سایه انداخته روی آفتاب چشمهایت، من با گونه های گل انداخته بی خبر از زمستان زودرس ناتمام نبودنت، هر دو لبخند می زنیم به نگاه پشت دوربین بی آنکه خواسته باشد بگوییم:"سیب" حالا وقتی از طوفان دلتنگی و بارش مدام بغضها پناه می برم به خورشید نگاه ات که دارد غروب می کند لابلای آلبومها، با خودم میگویم خدا آنقدر ها مهربان هست بگذارد دوباره دور هم جمع بشویم و عکس یادگاری بگیریم گوشه ای از بهشت کوچکت.